چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹
مثل اسبی که دارن می برن برای نعل کردن که بتونه بدوه و وسط دشت شیهه بزنه جلوی سفیدی کاغذ که می خواد همین صفحه خالی باشه یا برگی از دفترم مقاومت می کنم و رم می کنم با اینکه دشت بر از شیهه برای دویدنو می شناسم
تسلیم باید شبی باشه حول و حوش همین شبا که لیوان شیرهای سرد بیابی اثری نکرده و نه دادو فریاد خطاب به مخاطبی که نمی شناسمش بعد باید برای این گریه احمقانه بر استیصال کاری بکنم باید چیزی نشانش بدهم که گرم بشه مبهوت بشه می تونه دوزانو بشینه نزدیک ردیف شیشه های عطر بوی وود بوی کنت کول بوی هوگو بوی شیشه های مشکی وغریب..
من ارنوشتن و حرف زدن رم می کنم اسونتره لابلای ردیف کتابها سیگار خشک شده ای ÷یدا کنم وسط مداد رنگیها و گیره موهای صدسال ÷یش تا الان فندکی ÷یدا کنم و انگار وسط یه برف ده سانتی اولین ÷ک... نه من عاجزم از حرف زدن عاجز از نوشتن.. ولی چقدر مشتاقم گوشه ای خلوت دیوار ندبه ایی.. چقدر مشتاقم که رخت و لباس ادم عاقل و بالغی که مثل منم در بیارم و به سبک کودک مادر از کف داده ای زار بزنم من یادم نمیره نه .. یادم نمیره اون روز که سرم روی سنگفرشای مرمری و زار زدم و زن اومد و بهم گفت گریه چقدر ارومم می کنه و نگفت دختر جان گریه نکن یا نگفت چته اصلن و چقدر اون روز برای همون تصویر زنای ضجه زن گزارشای مستنده از کشتارها از سیل ها و زلزله ها
جایی حول و حوش همین روزهایی ایستاده ام که ادم توی اینه رو نمی شناسم آدم بی حوصله از لبخند زدن به ادمها..ادمی که بهترین اتفاق روزش حرکتهای دوستانه گربه بی دوست و صاحب توی بازارچه هست که اجازه می ده به موهای نرم و کثیفش دست بزنم واز دندونای ریز و قشنگش تعریف کنم
این 18 اذر هست که داره شروع میشه امتحان ÷ایان ترم فرانسه که هیچ انرژی براش آماده نکردم روزی که باید برم ÷سوردها و کارها رو به جای قبلی تحویل بدم باید 8 ساعت سرسام اور کار کنم باید چند تایی تاکسی و مترو سوار بشم چند تایی تلفن..وبعد از ظهری که همه اینا تموم شده برمی گردم خونه که برم خیال ببافم برای خوندن کتابای خوبی که این روزا کم شدن اهنگای خوبی که کم شدن.. ادمای خوبی... که اه خدایا به کلی محو شدن
شیشه عطی که منو یاد هیچ خاطره تلخ و شیرینی نمیندازه بو می کشم و سعی می کنم به حرکتهای اسب به گاری بسته ایی که این روزهای منه فکرنکنم
این عطر دوست و بی ادعا اسمش تقه.. غطر فرانسوی کشف شده خودم به معنی زمین خاک...
شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹
گذاشتم اون عدد و تاريخ بگذره كه كلي ژست و ادا و رمز و استعاره و امضا باهاشه همون 8-8-88 كه يه جوري بد شبيه يه رشته كوهه با قله هاي نوك تيزهيچ دلم نمي خواست خيلي روز خاصي از كار دربياد بسكه همه نفساشونو توي سينه حبس كرده بودند حتي اگه سراغ هواگيري شوفاژ خونه شون مي رفتن و يهو آب داغ و گرما با فشار مي زد توي صورتشون ربطش مي دادند به اينهمه هشت كه توي اين روز ريخته يا نه بدتر از اون به امام هشتم كه اره قربونش برم ضامن اهو كه خب باشه اصلن منم قربونش برم ولي اخه چه ربطي داره به هواگيري شوفاژ اخه .بعد گذاشتم اونروز صرف اينورس كردن اتاق بشه توي يه زاويه نود درجه جوري كه سرم با آسمون روي يه بالش باشه و درخت بشه همسايه ديوار به ديوارم و بتونم از همونجا كه خوابيدم نوك كوه نزديكمو ببينم و بعد از ظهرش بشه رانندگي زير بارون وقتي هيچ اهنگي توي ماشين نباشه و هي با صداي بلند به خودم بگم چه بارون لوسي يعني چي كه اصلن ريتم نداره بعد برم جلوي يكي از اونهمه بلوك ه عين هم بشينم عين فيلماي پليسي دهه هشتاد كه اقاهه باروني داشت و هي مخفيانه به سيگارش پك مي زد شيشه ماشينو يه ذره پايين بدم و بشين كه نگاه كردن رفت و امد ادما برم براي خودم شير موز بخرم براي خودم چيپس بخرم واخرش با اون ترافيك مسخره برگردم خونه..
حتي امروز كه آسمون دقيقن آسمون من بود و دلم مي خواست بمونم توي اتاقي كه شكل تازه اي شده و بخونم و بنويسم خودمو سر كلاس ديدم و 4 ساعت بدون توقف اتود زدم و سايه ها رو پررنگ كردم و زل زدم رقصنده هاي دگا برگشتم و چقدر دلم بالش نرم مي خواست و نشستم مثل قديما مشقامو دونه دونه جواب دادم و دوباره يه مسير ديگه سر كلاس بوي بارون با بوي شالم اتفاق عجيبي شده بود بويي كه خودم كشفش كردم يه روز وسط بدبختيهاي رنكگ و وارنگ TERRE D HERMES به خدا كه حتي معلم فرانسه مم نمي تونم به اندازه من خوب تلفظش كنه
بعد دلم مي خواد نرم سركار.. يه جوري خنگم وقتي از كنار فواره ها رد ميشم كه برم انگشتمو جلوي اون دستگاه بالا برم كه خودمو براي يه روز ديگه ثبت كنم و بعد بپيوندم كه صداي هزار تا كامپيوتري كه روشن ميشه وبراي ساعتها مداوم نشستن و زل زدن به كدها و برنامه ها ميخكوب مي كنه دلم مي خواد فردا هم نرم توي شهر كامپيوترهايي كه عين يه مار ماقبل تاريخي فس فس كنان صداي بارونمو از گوشم دور مي كنه دلم مي خواد بشينم كارهاي دگا كه پر خط هاي پر از انرژيه كپي كنم چاي سبز بدمزه بخورم با سوهان و گوش بدم به صداي بارون و پرنده .
دلم مي خواد خودمو تعمير كنم دلم مي خواد توي اون دفتر قديمي بنويسم همون كه فكر مي كردم دارم نوشته هاي اخرمو مي نويسم و چقدر شجاع بودم توي روايت دردها ..ادمها ..ارزوها..
دلم مي خواد اونقدر خستگي هام بره كه بتونم بنويسم بتونم حرف بزنم..دوباره ادمي بشم كه اميدواره.. ادمي كه اميد داره.
بله- امروز 9-8-88 بود.
گذاشتم اون عدد و تاريخ بگذره كه كلي ژست و ادا و رمز و استعاره و امضا باهاشه همون 8-8-88 كه يه جوري بد شبيه يه رشته كوهه با قله هاي نوك تيزهيچ دلم نمي خواست خيلي روز خاصي از كار دربياد بسكه همه نفساشونو توي سينه حبس كرده بودند حتي اگه سراغ هواگيري شوفاژ خونه شون مي رفتن و يهو آب داغ و گرما با فشار مي زد توي صورتشون ربطش مي دادند به اينهمه هشت كه توي اين روز ريخته يا نه بدتر از اون به امام هشتم كه اره قربونش برم ضامن اهو كه خب باشه اصلن منم قربونش برم ولي اخه چه ربطي داره به هواگيري شوفاژ اخه .بعد گذاشتم اونروز صرف اينورس كردن اتاق بشه توي يه زاويه نود درجه جوري كه سرم با آسمون روي يه بالش باشه و درخت بشه همسايه ديوار به ديوارم و بتونم از همونجا كه خوابيدم نوك كوه نزديكمو ببينم و بعد از ظهرش بشه رانندگي زير بارون وقتي هيچ اهنگي توي ماشين نباشه و هي با صداي بلند به خودم بگم چه بارون لوسي يعني چي كه اصلن ريتم نداره بعد برم جلوي يكي از اونهمه بلوك ه عين هم بشينم عين فيلماي پليسي دهه هشتاد كه اقاهه باروني داشت و هي مخفيانه به سيگارش پك مي زد شيشه ماشينو يه ذره پايين بدم و بشين كه نگاه كردن رفت و امد ادما برم براي خودم شير موز بخرم براي خودم چيپس بخرم واخرش با اون ترافيك مسخره برگردم خونه..
حتي امروز كه آسمون دقيقن آسمون من بود و دلم مي خواست بمونم توي اتاقي كه شكل تازه اي شده و بخونم و بنويسم خودمو سر كلاس ديدم و 4 ساعت بدون توقف اتود زدم و سايه ها رو پررنگ كردم و زل زدم رقصنده هاي دگا برگشتم و چقدر دلم بالش نرم مي خواست و نشستم مثل قديما مشقامو دونه دونه جواب دادم و دوباره يه مسير ديگه سر كلاس بوي بارون با بوي شالم اتفاق عجيبي شده بود بويي كه خودم كشفش كردم يه روز وسط بدبختيهاي رنكگ و وارنگ TERRE D HERMES به خدا كه حتي معلم فرانسه مم نمي تونم به اندازه من خوب تلفظش كنه
بعد دلم مي خواد نرم سركار.. يه جوري خنگم وقتي از كنار فواره ها رد ميشم كه برم انگشتمو جلوي اون دستگاه بالا برم كه خودمو براي يه روز ديگه ثبت كنم و بعد بپيوندم كه صداي هزار تا كامپيوتري كه روشن ميشه وبراي ساعتها مداوم نشستن و زل زدن به كدها و برنامه ها ميخكوب مي كنه دلم مي خواد فردا هم نرم توي شهر كامپيوترهايي كه عين يه مار ماقبل تاريخي فس فس كنان صداي بارونمو از گوشم دور مي كنه دلم مي خواد بشينم كارهاي دگا كه پر خط هاي پر از انرژيه كپي كنم چاي سبز بدمزه بخورم با سوهان و گوش بدم به صداي بارون و پرنده .
دلم مي خواد خودمو تعمير كنم دلم مي خواد توي اون دفتر قديمي بنويسم همون كه فكر مي كردم دارم نوشته هاي اخرمو مي نويسم و چقدر شجاع بودم توي روايت دردها ..ادمها ..ارزوها..
دلم مي خواد اونقدر خستگي هام بره كه بتونم بنويسم بتونم حرف بزنم..دوباره ادمي بشم كه اميدواره.. ادمي كه اميد داره.
بله- امروز 9-8-88 بود.
یکشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۹
اصلن ربطی به این لحظه و این حس نداره روشنی چراغ آسانسور سالها پیش و سایه بلند ادمی که ندیدمش..
اصلن ربطی به این لحظه نداره اول تاریکی شبی که وسط گلدونای نزدیک میدون قدم می زدیم من و اعظم یه گلدون برداشتم و بو کردم
اصلن ربطی به الان نداره کی بود وقتی از روی چاله کوچیک زیر بارون پریدم و کفشم خیس شد آسمون سرمه ای پررنگ بود
یه روزی بین همه روزای مثل من
یه روزی فکر می کردم خوراکم موسیقی درخشانی هست که وسط روزهام کشف میشه یه روزی فکر می کردم خوراکم چراغ روزهایی هست که روشن میشه از اون روزا تا الان انگاری از یه دالون گذشتم که وسط دوتا پرده نمایش سبز شده بود الان باورم نمیشه جایی ایستادم که هیچ نت درخشانی به گوشم نمی خوره و خوراکم اشکای چکیده در گلو هست باورم نمیشه با شونه های افتاده بین مردم راه میرم باورم نمیشه که اونهمه خنده که سلول سلولمو به ستوه اورده بود اونهمه سبکسری.. سبک سری...بیشتر شبیه یه شوخی بود که فکر می کردم یه جایی پق خنده آدمای دور و بر در میاد و توی دلم به خودم میگم از اولم می دونستم شوخیه.. نه هیچ خنده ای نیست من درست وسط ماجرا ایستادم درست وسط روزهایی که نمی شناسمشون که من نیستم اصلن ..حتی سایه اون آدم..